أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
247
تجارب الأمم ( فارسى )
آن جا بگمارد و خود به مدينه بازگشت . چنين بود كه مشركان زبون شدند و مسلمانان با كار بو بكر ( رض ) سرفراز گرديدند . آن گاه بنى ذبيان و عبس از خود هر كه را كه مسلمان بود بكشتند و پيروان ايشان نيز چنين كردند . بو بكر سوگند خورد كه كشندگان آن كشتگان را و ديگران را از هر قبيله كه باشند خواهد كشت و با آنان چهها خواهد كرد . بو بكر سوگند را به جاى آورد و مسلمانان بر دين خود استوارتر شدند و مشركان پراكنده گشتند . زكات شتران صفوان و زبرقان و عدى به مدينه رسيد و بو بكر و مسلمانان شاد شدند . اين شصت روز پس از بيرون رفتن اسامه بود . آن گاه اسامه بازگشت . بو بكر او را جانشين خويش كرد و بر مدينه بگماشت . به وى گفت كه بياسايد و ياران را آسايش دهد . آن گاه خود با كسانى كه در گذرگاهها بودند از مدينه روان شد . مسلمانان به وى گفته بودند : [ 165 ] - « تو را به خدا ، خويشتن را به خطر ميفكن ، كه اگر آسيب بينى كار مردم آشفته شود . اگر در مدينه بمانى ، اين بر دشمن سختتر خواهد بود . از مردان يكى را بفرست كه اگر آسيب بيند ديگرى را سالار كنى . » بو بكر گفت : « نه به خدا ، مىخواهم با شما يكسان باشم . » پس ، با ساز و برگ برفت و به ذو القصّه رسيد و نعمان و يارانش را همچنان در آن جا بديد . تا سرانجام در ابرق بر مردم ربذه فرود آمد و با هم بجنگيدند . آنان را بتارانيد و حطيئه اسير شد و عبسيان و بكريان بگريختند . بو بكر روزى چند در ابرق بماند و اين هنگامى بود كه بر ذبيانيان و آن سرزمين چيره شده بود . وى گفته بود : - « بر ذبيانيان روا نيست كه پاى بر اين سرزمين نهند كه خداوند آن را از آن ما كرده است . » مرتدان چون شكست خوردند و به اسلام بازگشتند ، بنى ثعلبه و ديگران بيامدند . ليك ، مسلمانان آنان را از ابرق بازداشتند . پس به مدينه آمدند و به بو بكر گفتند : - « از سرزمينمان چرا بازمان مىدارند ؟ » بو بكر گفت : « دروغ مىگوييد . ابرق سرزمين شما نيست . » آن گاه ربذه را سراسر ، چراگاه ستوران زكات كرد و زكات فراوان برسيد . سپس ، چون اسامه و سپاه وى بياسودند و از خستگى بيرون آمدند ، بو بكر يازده پرچم بست و سپاهيان را به يازده بهر كرد :